به گزارش جامعه ایده آل؛سلطانشاهی در این نشست تلاش کرد جایگاه ایران را در معادلات قدرتهای جهانی و منطقهای، از دوره شکلگیری روابط نزدیک تهران و تلآویو تا پس از پیروزی انقلاب اسلامی و تبدیل ایران به یکی از اصلیترین مخالفان رژیم صهیونیستی، در چارچوبی تاریخی و راهبردی بررسی کند. در روایت او، ایران فقط کشوری در نقشه خاورمیانه نیست، بلکه سرزمینی است که همزمان بر منابع عظیم انرژی، آبراههای راهبردی و یکی از حساسترین موقعیتهای ژئوپلیتیکی جهان تکیه زده است؛ موقعیتی که وقتی با قرار گرفتن این ظرفیتها در اختیار یک کشور مسلمان جمع میشود، اهمیت آن چند برابر خواهد شد.
از نگاه این پژوهشگر، تحولات سالهای اخیر و بهخصوص جنگ اخیر ایران، آمریکا و رژیم صهیونیستی، بار دیگر اهمیت این موقعیت را آشکار کرده است. او معتقد است برای فهم چرایی اهمیت ایران در محاسبات قدرتهای جهانی و بهویژه اسرائیل، باید سه مؤلفه اصلی را در کنار یکدیگر قرار داد: منابع زیرزمینی و انرژی، آبراههای استراتژیک و مسلمان بودن کشورهای صاحب این منابع و موقعیت جغرافیایی. ایران از یک سو دارای ذخایر مهم نفت و گاز است و از سوی دیگر در موقعیتی قرار دارد که آبراههای استراتژیک منطقه را به یکدیگر مرتبط میکند؛ موضوعی که نهتنها برای کشورهای منطقه، بلکه برای تجارت و اقتصاد جهانی اهمیت ویژهای دارد. بخش مهمی از حیات اقتصادی کشورهای منطقه و حتی تجارت جهانی به عبور انرژی و کالا از این منطقه وابسته است و همین مسئله، ارزش ژئوپلیتیکی این جغرافیا را افزایش داده است.
سلطانشاهی تأکید میکند که ذخایر زیرزمینی و آبراههای استراتژیک از یکدیگر جدا نیستند. نفت و گاز زمانی ارزش راهبردی خود را آشکار میکنند که مسیرهای امنی برای انتقال آنها به بازارهای جهانی وجود داشته باشد. از همین رو، مسیرهای دریایی و آبراههایی مانند خلیج فارس، تنگه هرمز و دریای عمان، همواره بخشی از محاسبات قدرتهای بزرگ در منطقه بودهاند. ایران نیز بهدلیل قرار گرفتن در مجاورت این مسیرها و برخورداری از منابع گسترده انرژی، جایگاهی متفاوت با بسیاری از کشورهای منطقه پیدا کرده است. مؤلفه سوم اهمیت مضاعفی دارد؛ یعنی قرار گرفتن این ثروت و موقعیت راهبردی در اختیار کشورهای مسلمان. سلطانشاهی برای توضیح این اهمیت به سخنان سر هنری کمپل بنرمن، نخستوزیر وقت بریتانیا در قرن نوزدهم، اشاره میکند؛ سخنانی که به اعتقاد او، نشاندهنده درک زودهنگام قدرتهای بزرگ از ارزش استراتژیک این منطقه است. از نگاه او، این جغرافیا به دلیل برخورداری از ذخایر مهم و موقعیت ژئوپلیتیکی منحصربهفرد، نمیتوانست از نگاه قدرتهای جهانی دور بماند.
وی در ادامه این موضوع را به سیاست بریتانیا در منطقه پیوند میزند و از بنیامین دیزرائیلی، نخستوزیر یهودی بریتانیا، بهعنوان نمونهای از توجه قدرتهای بزرگ به این جغرافیا یاد میکند؛ فردی که در دوره نخستوزیری خود بخش مهمی از سهام کانال سوئز را خریداری کرد. به اعتقاد سلطانشاهی، این اقدام را میتوان نشانهای از درک اهمیت راهبردی منطقه و آبراههای آن دانست؛ آبراههایی که در اتصال مسیرهای تجاری و انتقال انرژی، نقشی تعیینکننده داشتند. همزمان با سرمایهگذاری قدرتهای جهانی بر ایران، پروژه ایجاد یک پایگاه دیگر برای نفوذ در منطقه نیز دنبال شد؛ پروژهای که در نهایت به شکلگیری رژیم صهیونیستی انجامید. به گفته او، در مرحله نخست، بریتانیا نقش اصلی را در فراهم کردن زمینههای حضور و نفوذ رژیم صهیونیستی برعهده داشت و پس از جنگ جهانی دوم، این نقش بهتدریج به آمریکا منتقل شد. در این روایت، بریتانیا طی سه دهه، از اعلامیه بالفور تا شکلگیری اسرائیل، مجموعهای از اقدامات را برای فراهم کردن زمینههای تشکیل این رژیم انجام داد؛ از جمله تسهیل مهاجرت یهودیان به فلسطین، فراهم کردن زمینههای اقتصادی و معیشتی آنان، حمایت از ساختارهای کشاورزی اشتراکی مانند کیبوتصها، تجهیز گروههای مسلح صهیونیستی و در نهایت پیگیری مشروعیت سیاسی این موجودیت در مجامع بینالمللی.
این پژوهشگر تاریخ، گروههایی مانند هاگانا، پالماخ و ایرگون را نیز در همین چارچوب مورد اشاره قرار میدهد و معتقد است بریتانیا در نهایت شرایطی را فراهم کرد که این موجودیت بتواند در منطقه تثبیت شود. پس از آن نیز آمریکا نقش تکمیلی را در حمایت از اسرائیل برعهده گرفت؛ حمایتی که به گفته او در حوزههای اقتصادی، سیاسی و نظامی ادامه پیدا کرده است.
ایران؛ جغرافیایی فراتر از نفت و انرژی
سلطانشاهی کودتای ۲۸ مرداد را صرفاً یک رویداد داخلی یا مقطعی محدود در تاریخ ایران نمیداند، بلکه آن را نشانهای از تغییر نقش قدرتها و افزایش حضور و نفوذ آمریکا در ایران ارزیابی میکند. از نگاه او، از این مقطع به بعد، دو موقعیت مهم بهطور همزمان در منطقه شکل گرفت: از یک سو ایران و از سوی دیگر رژیم صهیونیستی؛ دو بازیگری که هر کدام در محاسبات قدرتهای جهانی جایگاه ویژهای پیدا کردند و بهتدریج در دکترینها و راهبردهای منطقهای، نقشی تعیینکننده یافتند.
وی برای توضیح راهبرد رژیم صهیونیستی، به «دکترین پیرامونی» اشاره میکند و آن را یکی از دکترینهای موجودیتی این رژیم میداند. به گفته سلطانشاهی، بنگوریون بر این باور بود که اسرائیل برای حفظ حیات خود در میان کشورهای عربی، باید مجموعهای از تدابیر را در دستور کار قرار دهد؛ مجموعهای که هدف آن، کاهش فشار محیط پیرامونی و ایجاد پشتوانههای سیاسی، امنیتی و راهبردی برای اسرائیل بود. نخستین اصل این دکترین، اتکا به یک قدرت جهانی بود؛ قدرتی که بتواند از موجودیت اسرائیل حمایت کند و در این چارچوب، آمریکا بهعنوان مهمترین قدرت مورد نظر قرار گرفت. اصل دوم، ایجاد اتحادهای پیرامونی با کشورهای غیرعرب منطقه بود. از این منظر، ایران، ترکیه و اتیوپی و همچنین برخی قومیتهای غیرعرب مانند کردها، دروزیها و دیگر گروهها میتوانستند در کاهش فشار کشورهای عربی نقش داشته باشند. اصل دیگر این دکترین، برخورداری از یک سلاح راهبردی برای حفظ موجودیت بود که سلطانشاهی آن را با سلاح هستهای مرتبط میداند. پس از آن نیز برخورداری از قدرت نظامی، اقتصادی و فناوری و در نهایت ایجاد تابآوری در میان ساکنان اسرائیل، از دیگر مؤلفههایی است که او در تشریح این دکترین مورد اشاره قرار میدهد.
پژوهشگر معتقد است این دکترین همزمان با راهبردهای آمریکا در منطقه پیش رفت. او آغاز مرحله جدید این مناسبات را به دوره پس از جنگ جهانی دوم و بهرسمیتشناختن اسرائیل توسط دولت آمریکا مرتبط میکند. در همین چارچوب، بریتانیا نیز طی سه دهه، از اعلامیه بالفور تا شکلگیری اسرائیل، مجموعهای از اقدامات را برای فراهم کردن زمینههای تشکیل این رژیم انجام داد و آمریکا پس از جنگ جهانی دوم، حمایت از آن را در سطوح مختلف ادامه داد. برای توضیح عمق حضور آمریکا و اسرائیل در ایران، سلطانشاهی به شمار بالای مستشاران آمریکایی در دوره پهلوی اشاره میکند و رقم حدود ۶۰ هزار مستشار فرهنگی، اقتصادی و نظامی را مطرح میکند. او همچنین تجربه مصر را مثال میزند و میگوید کمک سالانه سه میلیارد دلاری آمریکا به مصر، بنا بر اطلاعاتی که از دوستان خود در آن کشور دریافت کرده، در بخشهایی صرف هزینه مستشاران آمریکایی میشده است؛ بهویژه در حوزه آموزش. از نگاه وی، اهمیت آموزش در این مناسبات تنها به انتقال دانش محدود نمیشود؛ بلکه تربیت نیروی انسانی و شکل دادن به ذهنیت نسلهای آینده را نیز در بر میگیرد. سلطانشاهی معتقد است حضور در نظام آموزشی میتواند زمینهای برای نفوذ سیاسی، اقتصادی و فرهنگی ایجاد کند و به همین دلیل، سرمایهگذاری در آموزش را یکی از پایههای مهم نفوذ قدرتها میداند.
او سپس این مسئله را به ایران پس از کودتای ۲۸ مرداد پیوند میدهد و از فعالیت مؤسسات آموزشی و انتشاراتی، از جمله انتشارات فرانکلین، سخن میگوید. از دیدگاه او، این روند را باید در چارچوب وسیعتری از حضور و نفوذ فرهنگی بررسی کرد؛ حضوری که در کنار ابعاد سیاسی و اقتصادی، به حوزه آموزش و تولید و انتقال محتوا نیز کشیده شده بود.
سلطانشاهی در ادامه به سابقه مدارس یهودی و آلیانس اشاره میکند و میگوید این شبکه آموزشی پیش از تأسیس اسرائیل نیز در ایران فعال بوده است. به گفته او، آلیانس در مناطقی که هنوز مدارس دولتی شکل نگرفته بودند، اقدام به تأسیس مدارس میکرد و در تربیت بخشی از شخصیتهای فرهنگی و سیاسی اثرگذار بود. سلطانشاهی در این زمینه به کتابهای هما ناطق درباره کارنامه فرهنگی در ایران و آثار گونل کوهن درباره آلیانس شیراز اشاره میکند. در حوزه اقتصادی نیز او نمونههایی را مطرح میکند و از حبیب لوی، نویسنده تاریخ یهود ایران، نام میبرد.
سلطانشاهی میگوید تصور اولیه او از لوی، یک مورخ و نویسنده بوده، اما با مطالعه خاطرات او متوجه شده که فعالیتهای اقتصادی گستردهای نیز داشته است؛ از جمله هتلداری و ساخت هتل کینگز که بعدها به هتل کوثر تبدیل شد. او همچنین به ارتباط لوی با دیوید بنگوریون و ساخت هتل کینگ سولومون در قدس اشاره میکند. در ادامه، سلطانشاهی از دیوید آلیانس، معروف به «بچه کاشی»، سخن میگوید و او را نمونه دیگری از حضور اقتصادی یهودیان ایرانی در خارج و داخل کشور میداند. به گفته او، آلیانس در نوجوانی به انگلستان رفت و فعالیت خود را از شرایط اقتصادی بسیار محدودی آغاز کرد، اما بعدها به یکی از صاحبان مهم صنعت نساجی و تجارت پارچه در انگلستان تبدیل شد. سلطانشاهی معتقد است بررسی روابط این افراد با ساختار اقتصادی و سیاسی دوره پهلوی همچنان نیازمند پژوهش بیشتر است.
یکی دیگر از محورهای مهم سخنان او به مهاجرت یهودیان از ایران و از طریق ایران به اسرائیل اختصاص داشت. سلطانشاهی شمار یهودیان ایرانی مهاجرتکرده به اسرائیل را حدود ۲۵۰ تا ۳۰۰ هزار نفر ذکر میکند و در کنار آن، ایران را مسیری برای انتقال یهودیان دیگر کشورها به اسرائیل نیز میداند. به گفته وی، آژانس یهود پیش از تأسیس دولت اسرائیل در ایران فعالیت داشت و بخشی از مهاجران یهودی از کشورهای دیگر، از جمله عراق، ابتدا وارد ایران شده و در اردوگاههایی در تهران و نقاط دیگر مستقر میشدند و سپس از ایران به سمت اسرائیل منتقل میشدند. سلطانشاهی در این زمینه از حاجعلی کیا نیز نام میبرد و او را یکی از چهرههایی میداند که در مدیریت این روند نقش داشته است.
او همچنین به مهاجرت یهودیان لهستانی در دوران جنگ جهانی دوم اشاره میکند و از ماجرای معروف «بچههای تهران» سخن میگوید؛ کودکانی که از لهستان به ایران آمدند و بخشی از آنان بعداً به اسرائیل منتقل شدند. سلطانشاهی در عین حال مدعی است که وضعیت اقتصادی و اجتماعی یهودیان در ایران دوره پهلوی بهگونهای بود که بخشی از آنان تمایلی به مهاجرت به اسرائیل نداشتند. او در همین زمینه به یعقوب نیمرودی اشاره میکند؛ فردی که به گفته او نماینده نظامی اسرائیل و وابسته به موساد در ایران بود و پس از پایان مأموریت خود نیز برای فعالیت اقتصادی به ایران بازگشت. او سپس مدعی میشود که در برخی مقاطع، برای ایجاد انگیزه مهاجرت، فضای یهودستیزانهای علیه یهودیان ایجاد شده است و برای این ادعا به برخی اسناد ساواک و همچنین خاطرات هارون یشایایی اشاره میکند. در روایت او، حتی برخی اقدامات تهدیدآمیز علیه یهودیان در تهران پس از انقلاب نیز به افرادی نسبت داده شده که از دوستان صهیونیست بودهاند.
در بخش دیگری از سخنان، سلطانشاهی به حبیبالله القانیان میپردازد و او را نمونهای از چهرههای اقتصادی یهودی در ایران میداند که ارتباطاتی با اسرائیل نیز داشته است. او به ساختمان پلاسکو اشاره میکند و میگوید القانیان در اسرائیل نیز ساختمانی در منطقه راماتگان در نزدیکی تلآویو بنا کرده بود که به مرکز تجارت الماس تبدیل شد. سلطانشاهی همچنین به اتهاماتی که علیه القانیان در دادگاه انقلاب مطرح شد اشاره میکند و میگوید یکی از اتهامات، کمک به تحکیم پایههای رژیم صهیونیستی بود؛ اتهامی که القانیان آن را رد کرده بود. با این حال، سلطانشاهی به کتابی که به گفته او توسط دختر القانیان منتشر شده است اشاره میکند و معتقد است این کتاب اطلاعاتی درباره فعالیتهای اقتصادی او در ایران، آمریکا و اسرائیل ارائه میدهد.
در ادامه، بحث به رابطه رژیم پهلوی و اسرائیل در حوزه امنیتی و نظامی میرسد. سلطانشاهی معتقد است پس از راهاندازی ساواک با همکاری آمریکا، آموزش نیروهای ساواک و کارشناسان آن به موساد سپرده شد و این ارتباط را یکی از نشانههای نزدیکی امنیتی تهران و تلآویو میداند. او علت اصلی نزدیکی محمدرضا پهلوی به اسرائیل را حفظ سلطنت میداند و معتقد است شاه برای حفظ موقعیت خود به حمایت قدرتهای بزرگ نیاز داشت. به گفته او، آمریکا نیز در مواردی ایران را به سمت اسرائیل هدایت میکرد و بخشی از امکانات و خدمات مورد نیاز حکومت پهلوی از طریق اسرائیل تأمین میشد. سلطانشاهی در این زمینه به پیمان سهجانبه ایران، ترکیه و اسرائیل اشاره میکند و آن را نمونهای از مناسبات امنیتی و منطقهای میان این کشورها میداند. او همچنین از میرخزری بهعنوان یکی از سفیران مهم اسرائیل در ایران نام میبرد و به خاطرات او درباره روابط ایران و اسرائیل استناد میکند.
دکترین پیرامونی؛ از ایرانِ متحد تا ایرانِ دشمن
اما در روایت سلطانشاهی، نقطه عطف اصلی این مناسبات، انقلاب اسلامی سال ۱۳۵۷ است. به اعتقاد او، تا پیش از انقلاب، ایران یکی از مهمترین پایههای دکترین پیرامونی اسرائیل بود؛ اما با سقوط حکومت پهلوی، مهمترین عنصر این دکترین از میان رفت و ایران از یک متحد مهم به مهمترین دشمن منطقهای اسرائیل تبدیل شد. در کنار این تحول، پیمان کمپدیوید در سال ۱۹۷۸ نیز به اعتقاد او اهمیت زیادی داشت؛ زیرا مصر، که تا آن زمان یکی از مهمترین دشمنان اسرائیل محسوب میشد، به یکی از کشورهای همپیمان اسرائیل تبدیل شد. چند ماه بعد نیز انقلاب اسلامی ایران پیروز شد و ایران جایگاه خود را در معادلات منطقهای از یک متحد اسرائیل به یک رقیب و دشمن اصلی تغییر داد.
سلطانشاهی معتقد است پس از انقلاب، دکترین پیرامونی نهتنها از بین نرفت، بلکه با آرایش و تعریفی جدید احیا شد. او در اینجا به طرحی که آن را به یوسی آلفر نسبت میدهد اشاره میکند و میگوید در این مرحله، گستره جغرافیایی دکترین پیرامونی افزایش یافت و ایران به جای آنکه یکی از عناصر پیرامونی اسرائیل باشد، به محور اصلی دشمنی تبدیل شد. در این چارچوب، کشورهایی مانند مراکش، اتیوپی، سودان، یمن، عمان، کنیا، اوگاندا، قبرس، یونان، ترکیه، آذربایجان و امارات، در روایت سلطانشاهی، در اشکال مختلف در شبکه روابط پیرامونی اسرائیل قرار گرفتند. او همچنین نقش قومیتهای غیرعرب، بهویژه کردها، را در این دکترین مورد توجه قرار میدهد و معتقد است حمایت از شکلگیری یک کردستان مستقل میتواند موجب تضعیف چند کشور بزرگ منطقه، از جمله ایران، ترکیه، عراق و سوریه شود. پژوهشگر این سیاست را بخشی از راهبردی گستردهتر برای تضعیف کشورهای بزرگ و تقویت واحدهای کوچکتر منطقهای میداند. او در کنار کردها، از ترکها، بلوچها، ترکمنها و دیگر اقلیتها نیز سخن میگوید و معتقد است استفاده از شکافهای قومی و ملی میتواند یکی از ابزارهای این راهبرد باشد.
در ادامه، سلطانشاهی پیمان ابراهیم را نیز یکی از نمودهای جدید دکترین پیرامونی میداند. از نگاه او، نزدیکی کشورهای عربی منطقه با اسرائیل صرفاً یک رابطه دیپلماتیک نیست، بلکه میتواند بخشی از سازوکاری باشد که در آن کشورهای منطقه برای حفظ موجودیت و حاکمیت خود، به ارتباط و حمایت اسرائیل تکیه میکنند و در مقابل، ایران بهعنوان دشمن اصلی این آرایش تعریف میشود.
او در بخش دیگری از سخنان خود به کتابهایی درباره جنبشهای اسلامی، اعراب و مسئله انرژی اشاره میکند و سپس بحث را به نظم نوین جهانی میرساند. از نظر او، تحولات پس از جنگ سرد و نظریههایی مانند «پایان تاریخ» فرانسیس فوکویاما و «برخورد تمدنها»ی ساموئل هانتینگتون، بخشی از ادبیات نظری شکلگرفته درباره نظم جدید جهانی بوده است.
سلطانشاهی با اشاره به نظریه هانتینگتون میگوید در این نظریه، تمدن غرب و آمریکا در جایگاه برتر قرار دارند و تمدن اسلام و تمدن کنفوسیوسی، یعنی چین، بهعنوان تمدنهایی معرفی میشوند که میتوانند در برابر این نظم مقاومت کنند. او به هشدار هانتینگتون درباره «مرزهای خونین اسلام» نیز اشاره میکند و معتقد است تحولات و درگیریهای منطقهای سالهای اخیر را میتوان در چارچوب همین منازعه گستردهتر بررسی کرد.
چرا ایران همچنان در مرکز محاسبات منطقهای است؟
با این حال، در جمعبندی سخنان سلطانشاهی، باز هم همان سه عامل نخست به مرکز بحث بازمیگردند: موقعیت ژئوپلیتیک، آبراههای استراتژیک و ذخایر انرژی. به اعتقاد او، اهمیت منطقه آسیای غربی و ایران تنها به مسئله هستهای، توان موشکی یا گروههای مقاومت محدود نمیشود. از نگاه او، در کنار این مسائل، کنترل و امنیت آبراههای استراتژیک و جریان نفت و انرژی نیز برای آمریکا و سایر قدرتهای جهانی اهمیت حیاتی دارد.
او با اشاره دوباره به سخنان کمپل بنرمن در قرن نوزدهم، معتقد است آنچه امروز در منطقه مشاهده میشود، ادامه همان اهمیتی است که قدرتهای جهانی از گذشته برای این جغرافیا قائل بودهاند. از این منظر، به گفته او، نمیتوان مسئله حضور آمریکا و اسرائیل در منطقه را صرفاً به تحولات مقطعی یا اختلافات سیاسی امروز محدود کرد؛ بلکه باید آن را در چارچوبی تاریخی و راهبردی دید که در آن، منابع انرژی، آبراههای استراتژیک و جایگاه ژئوپلیتیک منطقه، اهمیت آن را برای قدرتهای جهانی تعیین کرده است. در نهایت، روایت سلطانشاهی از جایگاه ایران در معادلات منطقهای، روایتی از یک تغییر موقعیت تاریخی است؛ ایرانی که در دوره پهلوی، در محاسبات اسرائیل و آمریکا یکی از پایههای مهم راهبرد منطقهای به شمار میرفت، پس از انقلاب اسلامی به نقطه مقابل آن راهبرد تبدیل شد. با این حال، از نگاه او، تغییر جایگاه سیاسی ایران به معنای کاهش اهمیت این کشور برای قدرتهای جهانی نبود؛ بلکه برعکس، اهمیت ژئوپلیتیکی ایران و جایگاه آن در معادلات منطقهای، این کشور را بیش از گذشته در مرکز محاسبات راهبردی قرار داد.
سلطانشاهی در پایان تأکید میکند که از نگاه او، مسئله فقط این نیست که ایران با قدرتهای جهانی کاری داشته باشد یا نداشته باشد؛ بلکه این قدرتها به دلیل اهمیتی که برای منطقه قائلاند، خود را نیازمند حضور و نفوذ در این جغرافیا میدانند. او معتقد است همین مسئله باعث شده است ایران، چه در دوره پهلوی و چه پس از انقلاب اسلامی، همواره در محاسبات راهبردی قدرتهای بزرگ جایگاهی ویژه داشته باشد؛ با این تفاوت که ایرانِ متحد اسرائیل در گذشته، پس از انقلاب به ایرانِ دشمن اسرائیل و در روایت او، به یکی از اصلیترین محورهای دکترین جدید پیرامونی تبدیل شد.