به گزارش جامعه ایده آل؛هیچکس نمیدانست که پهلوانی که در میدان نبرد از مرگ نمیترسید و بعد از افطار پیشواز ماه رمضان ،جلوی مغازهاش به دست منافقین شهید شد، در خلوت با خدایش چنین فریادی بیصدا میزند: «با وجود استخوان در گلو، فریاد نمیکشم». این دردنامه که در کتاب «مرد میدان؛ جستارهایی از زندگی و حیات جهادی شهید سید مجتبی هاشمی» (نشر یا زهرا) منتشر شده، تصویری نادر از درون یک فرمانده دفاع مقدس در لحظات درد دل با معبود ارائه میدهد؛ تصویری که نشان میدهد آنکه در جبهه قد علم می کرد، در خلوت با خدایش چه میگفت.
«با وجود استخوان در گلو، فریاد نمیکشم»
سیدمجتبی هاشمی دردنامهاش را با این جمله آغاز میکند: «خداوندا، معبودا، پروردگارا، دلم گرفته است. احساس بدی دارم.» و بلافاصله اعترافی میآورد که نشان میدهد این درد دل، درد دل یک انسان معمولی نیست: «من همیشه از بدی، خودخواهی، خودبینی، مکر، حیله، فریب، تکبر یا بدخواهی بیزار بوده و هستم. تو میدانی که چقدر در این سالها در راهت سختی کشیدهام و چقدر حرفها و حدیثها و نامردیها و جفاکاریها دیدهام.»
اما آنچه این دردنامه را از یک دردنامه معمولی متمایز میکند، این جمله است: «آری! تو ای توانای بینا! شاهدی که حسادتها و خودبینیها و کجفهمیها و منیتهای بعضی از افراد، چگونه میخواست مرا به عقب براند و از انقلاب و امام امت و امت حزبالله دور سازد؛ اما من که خود را مؤمن به اسلام، مؤمن به رسول الله، مؤمن به علی (علیهالسلام) و مؤمن به امامان میدانم، از پدرم و مولایم علی (علیهالسلام) یاد گرفتهام با وجود استخوان در گلو، فریاد نزنم و با وجود خار در چشم، اشک نریزم؛ نکند که دشمنان از آن خرسند و بهره ای ببرند.»
((درشبهای ظلمانی؛ جایی که نور میتابد))
سیدمجتبی در این بخش از دردنامه، تصویر زیبایی از خلوت شبانهاش با خدا ترسیم میکند: «از او یاد گرفتهام که با وجود برتری، در خانه بنشینم و حرف و حدیثهای فراوان از دوست و دشمن بشنوم؛ و آنگاه فقط معبودم، آن یگانه بیهمتاست که در سیاهی شبها، در آن ظلمات بیپایان، هنگام درد دل و راز و نیاز، به دلم نور میتاباند و غم وغصه را از دلم میزداید و به این بنده حقیر عنایت میکند و صبر را به من عطا میفرماید.»
و بعد چهار«جز تو کیست» پشت سر هم میآید که هرکدام مثل یک ضربهی آرام به قلب مینشیند: «پروردگارا، از تو ممنون و سپاسگزارم. جز تو کیست که قابل ستایش باشد؟ جز تو کیست که پاک و رحیم و مهربان با بندگان و مخلوقاتش باشد؟ جز تو کیست آمرزنده گناهان؟ جز تو کیست بخشنده و بخشایشگر؟ آری! من جز تو کسی را نمیشناسم. جز تو کسی را نیافتم و نخواهم یافت.»
«من ضعیف، ناتوانتر و حقیرتر از آن بودم»
در بخش اعتراف، سیدمجتبی همان فروتنیای را نشان میدهد که در جبهه هم داشت: «خداوندا، گرچه گستاخی و نادانی کردهام، گرچه گناهان و خطاهایم از حد فزونی یافتهاند و گرچه در مقابلت خجل و شرمسارم، اما تو خود گواه منی که در طوفان حوادث و در مقابل مشکلات، در برابر آزمونهای بزرگ، این نام و یاد و ذکر تو بوده است که به من آرامشی خاص بخشیده است؛ وگرنه من ضعیف، ناتوانتر و حقیرتر از آن بودم که بتوانم به خودی خود در مقابل ظواهر فریبنده دنیا، در مقابل پستها و مسئولیتها، در مقابل آرزوهای چنین و چنان بایستم و قد علم نمایم.»
این جملهی «قد علم نمایم» دقیقاً همان قدی است که در خرمشهر و آبادان، در برابر آتش سنگین توپخانه های دشمن و در مقابل لشکر تا دندان مسلح صدام برافراشته بود؛ قدی که سیدمجتبی خود را لایقش نمیدانست، اما خداوند او را به آن قد رساند.
«تو مرا عقاب نکردی»
و بعد میرسیم به سختترین بخش دردنامه؛ جایی که سیدمجتبی با تمام صداقت، از خدا میپرسد چرا او را در میان خاص و عام آبرو میدهد، در حالی که گناهانش آنقدر زیادند که اگر ذرهای از آن نمایان شود، همه از او دور خواهند شد : «ای خدای قادر و توانا و ای بینیازترین بینیازان، ای هستیبخش مطلق، تو مرا عقاب نکردی: آخر به کدامین ثواب و به کدامین اجر کار خیر من، این گونه مرا در میان خاص و عام آبرو بخشیدی؟ اعمال ناپسند من، اعمال زشت و کثیف و قبیح من آنقدر زیادند که اگر ذرهای از آنان را به خلقت نمایان میساختی، آنها صدها بلکه هزاران بار از من دور می گشتند و دیگر اسمی از من در ذهنشان باقی نمی ماند.»
اما همانجا، حیرت از لطف خدا آغاز میشود: «من حیران از آن هستم که چگونه اعمال ناپسند مرا مبدل به زیباترین اعمال کردهای؛ مشکلاتم را یکی پس از دیگری حل نمودهای و در هنگام سختیها و در مقابل دردها و رنجها، به من آسایش و آرامش عطا فرمودی و مرا از لغزشگاه ها به سلامت هدایت کردی. و بر دردها، رنجها و منیتها و دشنامها پیروزم گردانیدی. اگر نبود لطف و کرمات، بارها و بارها تا مرز هلاکت پیش رفته بودم؛ تو دستم را گرفتی.»
((بیا و بندهنوازی کن و مرا لایق شهادت گردان ))
دردنامه با آرزویی تمام میشود که چند سال بعد، در ۲۸ اردیبهشت ۱۳۶۴، بعد از افطار و جلوی مغازهاش، به حقیقت پیوست: «همیشه در این فکرم و هرچه میگردم عمل شایسته و درخور عرضه به پیشگاهت نمییابم. خداوندا، از این همه خطاهایم به ستوه آمدهام. طاقتم به سر آمده و نیازم به تو هر لحظه بیشتر مرا به سویت میکشد. پس فقط و فقط از تو ممنون و سپاسگزارم و امیدوارم این همه لطف و کرمات را که بینهایتاند نسبت به من حقیر، به طریقی به فضل و کرمات جبران کنم و جز این جان نالایق، آیا چیز دیگری برای تقدیم به تو و جبران محبتهایت دارم؟ نه، هرگز! پس تو را قسم به ذات مقدس و پاک و پرازمهرت که این جان مرا مگذار بیهوده هدر رود و در بستر بیماری به فلاکت افتد. بیا و بندهنوازی کن و مرا لایق شهادت در راهت قرار بده.
برحمتک یا رحمنالرحیم»
و خداوند، همانطور که سیدمجتبی از او خواسته بود، بندهنوازی کرد. در آستانه ماه رمضان، در ۲۸ اردیبهشت ۱۳۶۴، بعد از افطارو در مغازهاش که در واقع هم محل کسب ش بود و هم محل رسیدگی به مستضعفین ، نیازمندان ویتیمان ، به دست منافقین ترور شد و به مقام شهادت نائل آمد ؛ شهیدی که در خلوت به خدایش نوشته بود «بیا و بنده نوازی کن و مرا لایق شهادت قرار بده» و در میدان، همان شد.
این متن از کتاب «مرد میدان؛ جستارهایی از زندگی و حیات جهادی شهید سید مجتبی هاشمی» (نشر یا زهرا) نقل شده است.
انتهای پیام